1

شهسواري‎ ‎به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه‎ ‎اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، ‏وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي‎ ‎كند‎.

ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم‎ .
وقتي به قله‎ ‎رسيدند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد‎ ‎وآنها را پايين ببريد‎
شهسوار اولي گفت:مي بيني؟ بعداز چنين صعودي، از ما مي خواهد‎ ‎كه بار سنگين تري را حمل كنيم. محال است كه اطاعت كنم‎ !
ديگري به دستور عمل كرد‎. ‎وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن‎ ‎با خود آورده ‏بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند‎…
مرشد مي گويد‎: ‎تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند‎ .‎
‎ ‎
2‎
رام‎ ‎كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.زماني‎ ‎كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او ‏را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر‎ ‎چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اين عقيده كه تنه درخت‏‎ ‎خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد. وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است‏‎ ‎شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و ‏سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها‎ ‎كردن خود تلاشي نخواهد كرد .پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و‎ ‎شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم،‎ ‎به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم، غافل از ‏اينكه: براي به دست آوردن آزادي، يك عمل‎ ‎جسورانه كافيست.‏‎ ‎
‎ ‎
3‎
مردي‎ ‎زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت . خانه اي ديد كه داشت مي سوخت و مردي را ديد كه‎ ‎وسط شعله ها در اتاق نشيمن ‏نشسته بود ..مسافر فرياد زد : هي،خانه ات آتش گرفته است‎! ‎مرد جواب داد : ميدانم‎ .
مسافر گفت:پس چرا بيرون نمي آيي؟‎
مرد گفت:آخر بيرون‎ ‎باران مي آيد . مادرم هميشه مي گفت اگر زير باران بروي ، سينه پهلو ميكني‎
زائوچي‎ ‎در مورد اين داستان مي گويد : خردمند كسي است كه وقتي مجبور شود بتواند موقعيتش را‎ ‎ترك کند‎ . ‎
‎ ‎
4‎
مردي‎ ‎در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد . بعضي ها‎ ‎بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم ‏طرحهاي ظريفي داشتند .زن قيمت گلدانها را پرسيد‎ ‎و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است .او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش ‏دار و‎ ‎گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟چرا براي گلداني كه وقت و زحمت بيشتري برده است همان‎ ‎پول گلدان ساده را مي گيري؟‎
فروشنده گفت: من هنرمندم . قيمت گلداني را كه ساخته‎ ‎ام مي گيرم. زيبايي رايگان است‎ . ‎
‎ ‎
5‎
در‎ ‎روم باستان، عده اي غيبگو با عنوان سيبيل ها جمع شدند و آينده امپراتوري روم را در‎ ‎نه كتاب نوشتند.سپس كتابها را به تيبريوس ‏عرضه كردند . امپراطور رومي پرسيد‎ : ‎بهايشان چقدر است؟‎
سيبيل ها گفتند: يكصد سكه طلا‎
تيبريوس آنها را با خشم از‎ ‎خود راند سيبيل ها سه جلد از كتابها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند: قيمت همان صد‎ ‎سكه است‎ !
تيبريوس خنديد و گفت:چرا بايد براي چيزي كه شش تا و نه تايش يك قيمت‎ ‎دارد بهايي بپردازم؟‎
سيبيل ها سه جلد ديگر را نيز سوزاندند و با سه كتاب باقي‎ ‎مانده برگشتند و گفتند:قيمت هنوز همان صد سكه است‏‎ .
تيبريوس با كنجكاوي تسليم شد‎ ‎و تصميم گرفت كه صد سكه را بپردازد. اما اكنون او مي توانست فقط قسمتي از آينده‎ ‎امپراطوريش را ‏بخواند‎ .
مرشد مي گويد: قسمت مهمي از درس زندگي اين است كه با‎ ‎موقعيتها چانه نزنيم‎ ‎

گردآوری : مجله اینترنتی آیوت دات آی آر

این نوشته برای شما جذاب بود؟ با دیگران به اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مقالات

پربازدید ترین مقالات